روزهای شاد و غمگین

 

 

روزهاي شاد و غمگين

يك روز پدر در آشپزخانه كنسرو مدرسه ام را برداشت و به بدشانسي در مدرسه بي خوراكي ماندم

وقتي برگشتم مادرم قرمه سبزي گذاشته بود.

آن شب يك جغد پشت پنجره اتاقم هوهومي كرد...

فردا پدرم از ساندويچي ساندويچ خريد و ناهار را در ساندويچي خورديم.

شب آن روز شامي كباب خورديم. امشب جغد تخم هايش جوجه دراورده بود و پر زرد داشت...

مريم پرتونيا كلاس دوم

 

        

يكي بود يكي نبود. يك روز صبح از خواب بيدار شدم به آشپزخانه رفتم و صبحانه حسابي خوردم. با عجله لباس

 پوشيدم و به مدرسه رفتم توي مدرسه در مورد كنسرو و خواص هايش بحث كرديم و بعد به آزمايشگاه رفتيم و

روي پر جغد آزمايش كرديم. موقع برگشتن يك جوجه مرده ديدم با دوست هايم بلندش كرديم ودر چاه انداختيمش.

وقتي به خانه رسيدم دلم قورمه سبزي ميخواست و پدرم دلش كنسرو ميخواست كه ديديم شام شامي كباب

داريم.      حانيه محمدي

       

ديروز با بلوز زرد يك جامدادي كوچك درست كردم ولي هيچ مدادي توي اون جا نميشد فرداي اون

روز وقتي به مدرسه رفتم  معلم سخت گيرم زد تو سرم چون تو جامدادي كوچكم چيزي نبود بهم

گفت تو كه بچه تنبلي هستي زشت هم كه هستي حالاهم كه جامداديت عقب افتاده است در همون موقع يك سوسك طلايي اومد رم سر بچه ي خانوممون نشست بچه اش انقدر نازنازي و

لوسه كه همچين جيغ زدو گريه كرد منم براي خودشيريني اونو كشتم واي يك حالي داد همه

ميگفتن آفرين منم با كفش پاشنه  بلندم همچين راه ميرفتم كه انگار اژدها كشتم.

      

   روزي و روزگاري بود يك دختر كوچكي به نام سادينا به جنگل رفت. در جنگل پرندگان زيادي

را ديد يكي از پرندگان جغد بود با او بازي كرد و بعد از جغد يك كبوبر را ديد كه بالش شكسته بود او

خيلي ناراحت شد سادينا كوچولو بند لباس خود را پاره كرد و به بال كبوتر پيچيد. بعد ناگهان

شكمش به قارقور افتاد زود رفت به خانه وقتي به خانه رسيد صداي جوجه هايش را شنيد و با

جوجه هايش بازي كرد و بعد با عجله به طرف آشپزخانه دويد و به پدر گفت ناهار چه داريم؟ پدر

گفت تو چه دوست داري؟ سادينا گفت قورمه سبزي ميخواهم پدر گفت باشه تا تو از مدرسه

برگردي من برايت قورمه سبزي ميپزم. سادينا از مدرسه آمد و با خواهر و پدرش ناهار قورمه

سبزي خوردند. بعد عمو عباس زنگ زد و سادينا كوچولو را با پدرش براي شام دعوت كرد و براي

سارينا و پدرش شامي كباب و كنسرو ماهي درست كرد. آن روز براي سارينا كوچولو روز خوبي ب

ود...    فاطمه نانكلي

18 تیر بزرگداشت مهدی آذر یزدی و روز ادبیات کودک و نوجوان در مرکز ما

 

حلول ما مبارك رمضان بر تمامي همكاران مبارک .

سرزمين كهن و پهناور ايران از ديرباز همچون پلي تمدن هاي باختري و خاوري  را به يكديگر پيوند داده و به سبب همين جايگاه جغرافيايي ، نه تنها مركز بازرگاني ، بلكه جايگاه داد و ستد فرهنگ ها و تمدن هاي گوناگون نيز بوده است .

 تاريخ اين سرزمين ، پيوندي ژرف با تاريخ تمدن انسان دارد ، زيرا كه يكي از شاخه هاي تمدن كهن در اين سرزمين پديد امده است.ادبيات كودكان ، در آغاز ريختي شفاهي داشت و در بخش هايي نيز با ادبيات بزرگسالان  همسان بوده است ، زيرا در آن دوران ، رده بندي مخاطب پديد نيامده بود . افسانه گويان افسانه مي گفتند و كودكان ، اگر اين روايت ها را جالب مي يافتند با انها پيوند مي گرفتند . تنها مخاطب ويژه برخي از گونه هاي ادبيات شفاهي همچون لالايي ها ، ترانه هاي نيايش ، بازي ، و متل هاي اهنگين كودكان بودند . در ايران بخش بزرگي از ادبيات شفاهي ، ادبيات  ويژه كودكان است كه در فرهنگ سنتي ما ، پيشينه اي چند هزار ساله دارد .

.درخت آسوريك كهن ترين متن ادبي كودكان ايران است كه ديرينگي آن به نزديك سه هزار سال مي رسد .اين افسانه نوشتاري ، نشانه آشكار پيشينه دراز ايرانيان در نوشتاري كردن داستان هاي ويژه كودكان است .

.................واما امروز ادبيات كودك و نوجوان رشد قابل ملاحظه اي كرده ونويسندگان خاص كودك و نوجوان فقط براي كودكان و نوجوان مي نويسند .يكي از اين نويسندگان "مهدي آذر يزدي " مي باشد كه 18 تير 1388 در سن 88سالگي  پس از سالها تلاش براي ادبيات كودكان و نوجوان ايران زمين ، دست از دنياي فاني كشيد و به ديار باقي شتافت .به همين مناسبت 18 تير روز ادبيات كودك و نوجوان  نامگذاري شده است .

 در مركز شماره 2 كرج هم به همين مناسبت ، مراسمي با حضور اعضاي نوجوان و گروه سني ج برگزارشد كه برنامه هاي زير اجرا شد :

-         تلاوت قران كريم

-         سرود ملي و سرود كانون

-         صحبتهاي  مسئول مركز و خوش آمد گويي

-         قرائت مقاله اي درباره ادبيات كودك و نوجوان

-         معرفي شخصيت آقاي مهدي آذر يزدي

-         نمايش فيلم زندگينامه ايشان

-          مشاعره اعضاي نوجوان

-          قصه گويي اعضا از كتاب قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب ج 7 ( عاقلانه )

-         معرفي كتاب هاي آقاي مهدي آذر يزدي

-         اهداي يادبود به اعضا .

 

سارا

يك روز با عروسك

يكي بود يكي نبود يك دختري به نام مارال كه با  دوستش كه اسمش ساحل بود اين ها عضو كانون بودند و به كانون ميرفتند...

انها يك روز از كانون يك عروسك را به خانه آوردند،دارا و سارا، كه من فقط سارا را اورده بودم اما اسم ان را عوض كردم و گذاشتم سارينا، من با او به پارك رفتم و با او بازي كردم خواهرم هم با ان عروسك بازي ميكرد اما ميترسيدم خرابش كند اخر مال من نبود و او را كثيف ميكرد  من او را خيلي دوست داشتم روزي كه ميخواستم او را پس دهم خيلي دل تنگش ميشدم به همين دليل از او يك عكس گرفتم تا بماند يادگاري...

"مارال برنقوري"

داستان من و سارا

اول از همه وقتي كه به خانه رسيدم، من چادر سارا را سرش كردم و لباس او را مرتب كردم. او را به قفسه عروسك ها بردم و با عروسك هاي ديگر او را اشنا كردم. با هم به بيرون رفتيم و كمي خريد كرديم و بعد به خانه امديم و با وسايل غذا خوري براي بچه ها غذا درست كردم. بعد با همه بچه ها خوابيديم.

صبح كه بيدار شدم صبحانه را چيدم و بعد از ان سارا و بقيه ي عروسك ها را بيدار كردم  و ان ها مسواك زدند و دست و صورتشان را شستند. بعد به سر صبحانه امدند و با هم يك صبحانه ي خوب خورديم و لذت ان را برديم. بعد باز هم بازي كرديم.ظهر شد و با هم استراحت كرديم و بعد از اينكه بيدار شديم صورتمان را شستيم. با هم بازي كرديم و بعد اب طالبي خورديم.

خلاصه وقتي كه شب شد با هم خوابيديم تا فردا صبح به كانون دير نرسيم...

"حنانه غلام يزداني"

خاطرات سارا و من

امروز اولين روزي است كه سارا را به خانه آوردم  احساس خوبي دارم اما كمي ناراحتم چون بيشتر از خودم خواهر كوچكترم با او بازي كرد اما لحظه اي كه داشتم بازي مي كردم انگا كه واقعا با عروسك هاي ديگرم فرق داشت چون سنگين بود و به خاطر چادر و روسري كه بر سر داشت بهتر مي توانستم با او ارتباط برقرار كنم و او را به خود نزديك ببينم به خاطر همين روزي كه بردم او را به كانون تحويل بدهم خيلي ناراحت بودم كه مربيمان به من قول داد كه دوباره مي توانم او را امانت ببرم و من خوشحال شدم.           فاطمه بهرامي

ماجرا هاي سارا و من

روزي كه سارا را به خانمان آوردم با او مشغول بازي كردن شدم و بعد از آن با هم نهار خورديم بعد رفتيم كه ظرف ها را بشوييم كه سر ظرف شستن دعوايمان شد سارا مي گفت من ظرف ها را مي شوييم و من هم مي گفتم من بايد بشوييم چون تو در خانه ما مهمان هستي و نبايد كار كني اما سارا باز گفت خب بهتر است كه با هم ظرف ها را بشوييم  و بعد مشغول ظرف شستن شديم و قتي كارمان تمام شد به هال رفتيم  و تلويزيون نگاه كرديم بعد من براي سارا چاي آوردم و با هم چاي خورديم و بعد آماده شديم و با هم به كانون رفتيم.

مهسا فرهنگيان

 

هديه پدر

وقتي كانون عروسك هاي دارا و سارا را به بچه ها مي داد فكر كردم  كه آنها مال خودمان مي شود ولي بعد فهميدم كه ما بايد آنهارا مانند كتاب امانت به خانه ببريم و با آنها بازي كنيم و درباره آن قصه بنويسيم و من خيلي از اين موضوع خوشحال شدم اما بعد فكر كردم كاش جاي اين عروسك يك خواهر مهربان داشتم،وقتي به خانه آمدم چادر و مقنعه سارا را در آوردم و او را روي مبل نشاندم . من از سارا خيلي خوشم آمده بود براي همين پدرم گفت يك روز به دفتر مركزي كانون مي رويم و از فروشگاه آن يك عروسك سارا برايت مي خرم من خيلي خوشحال شدم اما باز راضي نمي شدم كه عروسك را تحويل بدهم آن روز هم با سارا بودم با هم ناهار خورديم و بعد خوابيديم ،وقتي بيدار شديم تلويزيون داشت كلاه قرمزي نشان مي داد و ما با هم تماشا كرديم و بعد من براي خودم و سارا بستني آوردم و با هم خورديم خلاصه شب براي خواب او  رختخوابي آماده كردم . فرداي آن روز بايد سارا را به كانون مي بردم و آن را تحويل مي دادم و من از اين بابت خيلي غمگين بودم ،شب موقع خواب با خودم گفتم خدا حافظ هم بازي چند روزه ام.

مليكا محمد زاده

 

قصه اي كه سارا گفت

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود روزي روزگاري دختري بود به نام سارا ،سارا دختري مهربان ،خوش اخلاق و خوشبو بود.روزي سارا در حال گردش در جنگل بود كه ناگهان كلبه اي در وسط جنگل ديد به طرف كلبه رفت ،داخل كلبه پر از حيوانات مختلف بود ،خرگوش ،بره،بزغاله،سگ و سنجاب اما حيوانات غذايي براي خوردن نداشتند ناگهان حيوانات سارا را ديدند و از او خواهش كردند كه سارا پيششان بماند و به آنها كمك كند براي پيدا كردن غذا .سارا هم قبول كرد و حيوانات خوشحال شدند.سارا شروع كرد به تميز كردن خانه و بعد به دنبال غذا و ميوه رفت .بعد براي آنها غذا درست كرد .وقتي كار هايش تمام شد استراحت كرد .سارا هر شب براي حيوانات قصه تعريف مي كرد و حيوانات با علاقه به قصه هاي سارا گوش مي دادند و به خواب مي رفتند .صبح روز بعد سارا باز براي حيوانات غذا برد بعد از خوردن صبحانه از آنها خواست تا از كلبه خارج نشوند تا او برنگشته.حيوانات هم گوش دادند اما وقتي سا را رفت بره كوچولو گفت ما نبايد به حرف سارا گوش دهيم بياييد به بيرون برويم و بازي كنيم ،همه قبول كردند اما خرگوش كوچولو گفت : نه نبايد برويم خطر ناك است و سارا ناراحت مي شود اما همه ي حيوانات رفتند و خرگوش كوچولو گريه كرد.

وقتي سارا به كلبه برگشت متوجه شد كه كسي در كلبه نيست تا اينكه صداي گريه خرگوش را شنيد.خرگوش را صدا كرد و از او پرسيد چه اتفاقي افتاده و بقيه كجا هستند .خرگوش هم همه ي ماجرا را براي سارا تعريف كرد.سارا خيلي ناراحت شد و تصميم گرفت برود و به دنبال آنها بگردد و به خرگوش كوچولو گفت تو همين جا بمان تا من بيايم.وقتي سارا حيوانات كلبه را پيدا كرد گرسنه و تشنه بودند.بره كوچولو و قتي سارا را ديد گفت من معذرت مي خواهم و...اما سارا بلافاصله گفت نمي خواهد چيزي بگويي من شما را مي بخشم و همه حيوانات خوشحال شدند و سارا هم به همه ي حيوانات نان هاي تازه داد و همگي با خوشحالي به كلبه برگشتند و سارا هم در كنار حيوانات ماند.

بعد از تمام شدن قصه از سارا تشكر كردم و اين اولين قصه اي بود كه سارا در روز اولي كه به خانمان آمده بود برايم تعريف كرد و من خيلي لذت بردم و از سارا خواستم هر شب يك قصه برايم تعريف كند چون سارا در كتابخانه كانون زندگي مي كرد و كلي كتاب خوانده بود.

كيانا عباسي

نظر والدين

وقتي دخترم عروسك سارا را به امانت گرفت با او شروع كرد به نماز خواندن و در حال نماز خواندن دست عروسك را به بالا برد و با هم دعا كردند .

از نظر من سارا تنها عروسكي است كه ميتواند بچه ها را به خدا و نمازو قرآن نزديك كند واين به دليل نوع پوشش عروسك است چون چادر و مقنعه بر سر دارد و باعث شد كه دختر من كاملا با عروسك نماز بخواند و عروسك را به حالت ركوع در آورد و ذكر هاي نماز را بگويد و برا ي من كه مادرش هستم ديدن كارهاي كه او با عروسك انجام مي داد بسيار جالب بود.

عطا پور

 

نظر والدين

روز اولي كه دخترم عروسك را امانت گرفت اورا بغل كرد و بوس كرد و گفت سلام سارا جون به خانه اي ما خوش آمدي .بعد شروع كرد به بازي كردن با سارا و من ديدم كه دستهاي عروسك و خودش را بلند كرده و مشغول دعا هستند.بعد از آن گوشي موبايل من را گرفت و از سارا عكس گرفت و گفت مامان من سارا را خيلي دوست دارم اي كاش سارا مال خودم بود.

ارتباط فرزندم با عروسك خيلي خوب بود و هر روز بعد از پايان درس با سارا ساعت ها بازي مي كرد و چون مي دانست عروسك نزدش امانت است خيلي مواظبش بود و شب ها مو قع خواب پيش خود مي خواباند و برايش بالش و پتو درست كرده بود .دخترم خيلي دوست دارد سارا را باز به امانت بگيرد و با او بازي كند و از ميان تمام عروسك هايش سارا تنها عروسكي بود كه با او بهترين ارتباط را برقرار كرد.

سارينا اميري

 

سارا

يك روز با عروسك

يكي بود يكي نبود يك دختري به نام مارال كه با  دوستش كه اسمش ساحل بود اين ها عضو كانون بودند و به كانون ميرفتند...

انها يك روز از كانون يك عروسك را به خانه آوردند،دارا و سارا، كه من فقط سارا را اورده بودم اما اسم ان را عوض كردم و گذاشتم سارينا، من با او به پارك رفتم و با او بازي كردم خواهرم هم با ان عروسك بازي ميكرد اما ميترسيدم خرابش كند اخر مال من نبود و او را كثيف ميكرد  من او را خيلي دوست داشتم روزي كه ميخواستم او را پس دهم خيلي دل تنگش ميشدم به همين دليل از او يك عكس گرفتم تا بماند يادگاري...

"مارال برنقوري"

داستان من و سارا

اول از همه وقتي كه به خانه رسيدم، من چادر سارا را سرش كردم و لباس او را مرتب كردم. او را به قفسه عروسك ها بردم و با عروسك هاي ديگر او را اشنا كردم. با هم به بيرون رفتيم و كمي خريد كرديم و بعد به خانه امديم و با وسايل غذا خوري براي بچه ها غذا درست كردم. بعد با همه بچه ها خوابيديم.

صبح كه بيدار شدم صبحانه را چيدم و بعد از ان سارا و بقيه ي عروسك ها را بيدار كردم  و ان ها مسواك زدند و دست و صورتشان را شستند. بعد به سر صبحانه امدند و با هم يك صبحانه ي خوب خورديم و لذت ان را برديم. بعد باز هم بازي كرديم.ظهر شد و با هم استراحت كرديم و بعد از اينكه بيدار شديم صورتمان را شستيم. با هم بازي كرديم و بعد اب طالبي خورديم.

خلاصه وقتي كه شب شد با هم خوابيديم تا فردا صبح به كانون دير نرسيم...

"حنانه غلام يزداني"

خاطرات سارا و من

امروز اولين روزي است كه سارا را به خانه آوردم  احساس خوبي دارم اما كمي ناراحتم چون بيشتر از خودم خواهر كوچكترم با او بازي كرد اما لحظه اي كه داشتم بازي مي كردم انگا كه واقعا با عروسك هاي ديگرم فرق داشت چون سنگين بود و به خاطر چادر و روسري كه بر سر داشت بهتر مي توانستم با او ارتباط برقرار كنم و او را به خود نزديك ببينم به خاطر همين روزي كه بردم او را به كانون تحويل بدهم خيلي ناراحت بودم كه مربيمان به من قول داد كه دوباره مي توانم او را امانت ببرم و من خوشحال شدم.           فاطمه بهرامي

ماجرا هاي سارا و من

روزي كه سارا را به خانمان آوردم با او مشغول بازي كردن شدم و بعد از آن با هم نهار خورديم بعد رفتيم كه ظرف ها را بشوييم كه سر ظرف شستن دعوايمان شد سارا مي گفت من ظرف ها را مي شوييم و من هم مي گفتم من بايد بشوييم چون تو در خانه ما مهمان هستي و نبايد كار كني اما سارا باز گفت خب بهتر است كه با هم ظرف ها را بشوييم  و بعد مشغول ظرف شستن شديم و قتي كارمان تمام شد به هال رفتيم  و تلويزيون نگاه كرديم بعد من براي سارا چاي آوردم و با هم چاي خورديم و بعد آماده شديم و با هم به كانون رفتيم.

مهسا فرهنگيان

 

هديه پدر

وقتي كانون عروسك هاي دارا و سارا را به بچه ها مي داد فكر كردم  كه آنها مال خودمان مي شود ولي بعد فهميدم كه ما بايد آنهارا مانند كتاب امانت به خانه ببريم و با آنها بازي كنيم و درباره آن قصه بنويسيم و من خيلي از اين موضوع خوشحال شدم اما بعد فكر كردم كاش جاي اين عروسك يك خواهر مهربان داشتم،وقتي به خانه آمدم چادر و مقنعه سارا را در آوردم و او را روي مبل نشاندم . من از سارا خيلي خوشم آمده بود براي همين پدرم گفت يك روز به دفتر مركزي كانون مي رويم و از فروشگاه آن يك عروسك سارا برايت مي خرم من خيلي خوشحال شدم اما باز راضي نمي شدم كه عروسك را تحويل بدهم آن روز هم با سارا بودم با هم ناهار خورديم و بعد خوابيديم ،وقتي بيدار شديم تلويزيون داشت كلاه قرمزي نشان مي داد و ما با هم تماشا كرديم و بعد من براي خودم و سارا بستني آوردم و با هم خورديم خلاصه شب براي خواب او  رختخوابي آماده كردم . فرداي آن روز بايد سارا را به كانون مي بردم و آن را تحويل مي دادم و من از اين بابت خيلي غمگين بودم ،شب موقع خواب با خودم گفتم خدا حافظ هم بازي چند روزه ام.

مليكا محمد زاده

 

قصه اي كه سارا گفت

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود روزي روزگاري دختري بود به نام سارا ،سارا دختري مهربان ،خوش اخلاق و خوشبو بود.روزي سارا در حال گردش در جنگل بود كه ناگهان كلبه اي در وسط جنگل ديد به طرف كلبه رفت ،داخل كلبه پر از حيوانات مختلف بود ،خرگوش ،بره،بزغاله،سگ و سنجاب اما حيوانات غذايي براي خوردن نداشتند ناگهان حيوانات سارا را ديدند و از او خواهش كردند كه سارا پيششان بماند و به آنها كمك كند براي پيدا كردن غذا .سارا هم قبول كرد و حيوانات خوشحال شدند.سارا شروع كرد به تميز كردن خانه و بعد به دنبال غذا و ميوه رفت .بعد براي آنها غذا درست كرد .وقتي كار هايش تمام شد استراحت كرد .سارا هر شب براي حيوانات قصه تعريف مي كرد و حيوانات با علاقه به قصه هاي سارا گوش مي دادند و به خواب مي رفتند .صبح روز بعد سارا باز براي حيوانات غذا برد بعد از خوردن صبحانه از آنها خواست تا از كلبه خارج نشوند تا او برنگشته.حيوانات هم گوش دادند اما وقتي سا را رفت بره كوچولو گفت ما نبايد به حرف سارا گوش دهيم بياييد به بيرون برويم و بازي كنيم ،همه قبول كردند اما خرگوش كوچولو گفت : نه نبايد برويم خطر ناك است و سارا ناراحت مي شود اما همه ي حيوانات رفتند و خرگوش كوچولو گريه كرد.

وقتي سارا به كلبه برگشت متوجه شد كه كسي در كلبه نيست تا اينكه صداي گريه خرگوش را شنيد.خرگوش را صدا كرد و از او پرسيد چه اتفاقي افتاده و بقيه كجا هستند .خرگوش هم همه ي ماجرا را براي سارا تعريف كرد.سارا خيلي ناراحت شد و تصميم گرفت برود و به دنبال آنها بگردد و به خرگوش كوچولو گفت تو همين جا بمان تا من بيايم.وقتي سارا حيوانات كلبه را پيدا كرد گرسنه و تشنه بودند.بره كوچولو و قتي سارا را ديد گفت من معذرت مي خواهم و...اما سارا بلافاصله گفت نمي خواهد چيزي بگويي من شما را مي بخشم و همه حيوانات خوشحال شدند و سارا هم به همه ي حيوانات نان هاي تازه داد و همگي با خوشحالي به كلبه برگشتند و سارا هم در كنار حيوانات ماند.

بعد از تمام شدن قصه از سارا تشكر كردم و اين اولين قصه اي بود كه سارا در روز اولي كه به خانمان آمده بود برايم تعريف كرد و من خيلي لذت بردم و از سارا خواستم هر شب يك قصه برايم تعريف كند چون سارا در كتابخانه كانون زندگي مي كرد و كلي كتاب خوانده بود.

كيانا عباسي

نظر والدين

وقتي دخترم عروسك سارا را به امانت گرفت با او شروع كرد به نماز خواندن و در حال نماز خواندن دست عروسك را به بالا برد و با هم دعا كردند .

از نظر من سارا تنها عروسكي است كه ميتواند بچه ها را به خدا و نمازو قرآن نزديك كند واين به دليل نوع پوشش عروسك است چون چادر و مقنعه بر سر دارد و باعث شد كه دختر من كاملا با عروسك نماز بخواند و عروسك را به حالت ركوع در آورد و ذكر هاي نماز را بگويد و برا ي من كه مادرش هستم ديدن كارهاي كه او با عروسك انجام مي داد بسيار جالب بود.

عطا پور

 

نظر والدين

روز اولي كه دخترم عروسك را امانت گرفت اورا بغل كرد و بوس كرد و گفت سلام سارا جون به خانه اي ما خوش آمدي .بعد شروع كرد به بازي كردن با سارا و من ديدم كه دستهاي عروسك و خودش را بلند كرده و مشغول دعا هستند.بعد از آن گوشي موبايل من را گرفت و از سارا عكس گرفت و گفت مامان من سارا را خيلي دوست دارم اي كاش سارا مال خودم بود.

ارتباط فرزندم با عروسك خيلي خوب بود و هر روز بعد از پايان درس با سارا ساعت ها بازي مي كرد و چون مي دانست عروسك نزدش امانت است خيلي مواظبش بود و شب ها مو قع خواب پيش خود مي خواباند و برايش بالش و پتو درست كرده بود .دخترم خيلي دوست دارد سارا را باز به امانت بگيرد و با او بازي كند و از ميان تمام عروسك هايش سارا تنها عروسكي بود كه با او بهترين ارتباط را برقرار كرد.

سارينا اميري