سارا
يك روز با عروسك
يكي بود يكي نبود يك دختري به نام مارال كه با دوستش كه اسمش ساحل بود اين ها عضو كانون بودند و به كانون ميرفتند...
انها يك روز از كانون يك عروسك را به خانه آوردند،دارا و سارا، كه من فقط سارا را اورده بودم اما اسم ان را عوض كردم و گذاشتم سارينا، من با او به پارك رفتم و با او بازي كردم خواهرم هم با ان عروسك بازي ميكرد اما ميترسيدم خرابش كند اخر مال من نبود و او را كثيف ميكرد من او را خيلي دوست داشتم روزي كه ميخواستم او را پس دهم خيلي دل تنگش ميشدم به همين دليل از او يك عكس گرفتم تا بماند يادگاري...
"مارال برنقوري"
داستان من و سارا
اول از همه وقتي كه به خانه رسيدم، من چادر سارا را سرش كردم و لباس او را مرتب كردم. او را به قفسه عروسك ها بردم و با عروسك هاي ديگر او را اشنا كردم. با هم به بيرون رفتيم و كمي خريد كرديم و بعد به خانه امديم و با وسايل غذا خوري براي بچه ها غذا درست كردم. بعد با همه بچه ها خوابيديم.
صبح كه بيدار شدم صبحانه را چيدم و بعد از ان سارا و بقيه ي عروسك ها را بيدار كردم و ان ها مسواك زدند و دست و صورتشان را شستند. بعد به سر صبحانه امدند و با هم يك صبحانه ي خوب خورديم و لذت ان را برديم. بعد باز هم بازي كرديم.ظهر شد و با هم استراحت كرديم و بعد از اينكه بيدار شديم صورتمان را شستيم. با هم بازي كرديم و بعد اب طالبي خورديم.
خلاصه وقتي كه شب شد با هم خوابيديم تا فردا صبح به كانون دير نرسيم...
"حنانه غلام يزداني"
خاطرات سارا و من
امروز اولين روزي است كه سارا را به خانه آوردم احساس خوبي دارم اما كمي ناراحتم چون بيشتر از خودم خواهر كوچكترم با او بازي كرد اما لحظه اي كه داشتم بازي مي كردم انگا كه واقعا با عروسك هاي ديگرم فرق داشت چون سنگين بود و به خاطر چادر و روسري كه بر سر داشت بهتر مي توانستم با او ارتباط برقرار كنم و او را به خود نزديك ببينم به خاطر همين روزي كه بردم او را به كانون تحويل بدهم خيلي ناراحت بودم كه مربيمان به من قول داد كه دوباره مي توانم او را امانت ببرم و من خوشحال شدم. فاطمه بهرامي
ماجرا هاي سارا و من
روزي كه سارا را به خانمان آوردم با او مشغول بازي كردن شدم و بعد از آن با هم نهار خورديم بعد رفتيم كه ظرف ها را بشوييم كه سر ظرف شستن دعوايمان شد سارا مي گفت من ظرف ها را مي شوييم و من هم مي گفتم من بايد بشوييم چون تو در خانه ما مهمان هستي و نبايد كار كني اما سارا باز گفت خب بهتر است كه با هم ظرف ها را بشوييم و بعد مشغول ظرف شستن شديم و قتي كارمان تمام شد به هال رفتيم و تلويزيون نگاه كرديم بعد من براي سارا چاي آوردم و با هم چاي خورديم و بعد آماده شديم و با هم به كانون رفتيم.
مهسا فرهنگيان
هديه پدر
وقتي كانون عروسك هاي دارا و سارا را به بچه ها مي داد فكر كردم كه آنها مال خودمان مي شود ولي بعد فهميدم كه ما بايد آنهارا مانند كتاب امانت به خانه ببريم و با آنها بازي كنيم و درباره آن قصه بنويسيم و من خيلي از اين موضوع خوشحال شدم اما بعد فكر كردم كاش جاي اين عروسك يك خواهر مهربان داشتم،وقتي به خانه آمدم چادر و مقنعه سارا را در آوردم و او را روي مبل نشاندم . من از سارا خيلي خوشم آمده بود براي همين پدرم گفت يك روز به دفتر مركزي كانون مي رويم و از فروشگاه آن يك عروسك سارا برايت مي خرم من خيلي خوشحال شدم اما باز راضي نمي شدم كه عروسك را تحويل بدهم آن روز هم با سارا بودم با هم ناهار خورديم و بعد خوابيديم ،وقتي بيدار شديم تلويزيون داشت كلاه قرمزي نشان مي داد و ما با هم تماشا كرديم و بعد من براي خودم و سارا بستني آوردم و با هم خورديم خلاصه شب براي خواب او رختخوابي آماده كردم . فرداي آن روز بايد سارا را به كانون مي بردم و آن را تحويل مي دادم و من از اين بابت خيلي غمگين بودم ،شب موقع خواب با خودم گفتم خدا حافظ هم بازي چند روزه ام.
مليكا محمد زاده
قصه اي كه سارا گفت
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود روزي روزگاري دختري بود به نام سارا ،سارا دختري مهربان ،خوش اخلاق و خوشبو بود.روزي سارا در حال گردش در جنگل بود كه ناگهان كلبه اي در وسط جنگل ديد به طرف كلبه رفت ،داخل كلبه پر از حيوانات مختلف بود ،خرگوش ،بره،بزغاله،سگ و سنجاب اما حيوانات غذايي براي خوردن نداشتند ناگهان حيوانات سارا را ديدند و از او خواهش كردند كه سارا پيششان بماند و به آنها كمك كند براي پيدا كردن غذا .سارا هم قبول كرد و حيوانات خوشحال شدند.سارا شروع كرد به تميز كردن خانه و بعد به دنبال غذا و ميوه رفت .بعد براي آنها غذا درست كرد .وقتي كار هايش تمام شد استراحت كرد .سارا هر شب براي حيوانات قصه تعريف مي كرد و حيوانات با علاقه به قصه هاي سارا گوش مي دادند و به خواب مي رفتند .صبح روز بعد سارا باز براي حيوانات غذا برد بعد از خوردن صبحانه از آنها خواست تا از كلبه خارج نشوند تا او برنگشته.حيوانات هم گوش دادند اما وقتي سا را رفت بره كوچولو گفت ما نبايد به حرف سارا گوش دهيم بياييد به بيرون برويم و بازي كنيم ،همه قبول كردند اما خرگوش كوچولو گفت : نه نبايد برويم خطر ناك است و سارا ناراحت مي شود اما همه ي حيوانات رفتند و خرگوش كوچولو گريه كرد.
وقتي سارا به كلبه برگشت متوجه شد كه كسي در كلبه نيست تا اينكه صداي گريه خرگوش را شنيد.خرگوش را صدا كرد و از او پرسيد چه اتفاقي افتاده و بقيه كجا هستند .خرگوش هم همه ي ماجرا را براي سارا تعريف كرد.سارا خيلي ناراحت شد و تصميم گرفت برود و به دنبال آنها بگردد و به خرگوش كوچولو گفت تو همين جا بمان تا من بيايم.وقتي سارا حيوانات كلبه را پيدا كرد گرسنه و تشنه بودند.بره كوچولو و قتي سارا را ديد گفت من معذرت مي خواهم و...اما سارا بلافاصله گفت نمي خواهد چيزي بگويي من شما را مي بخشم و همه حيوانات خوشحال شدند و سارا هم به همه ي حيوانات نان هاي تازه داد و همگي با خوشحالي به كلبه برگشتند و سارا هم در كنار حيوانات ماند.
بعد از تمام شدن قصه از سارا تشكر كردم و اين اولين قصه اي بود كه سارا در روز اولي كه به خانمان آمده بود برايم تعريف كرد و من خيلي لذت بردم و از سارا خواستم هر شب يك قصه برايم تعريف كند چون سارا در كتابخانه كانون زندگي مي كرد و كلي كتاب خوانده بود.
كيانا عباسي
نظر والدين
وقتي دخترم عروسك سارا را به امانت گرفت با او شروع كرد به نماز خواندن و در حال نماز خواندن دست عروسك را به بالا برد و با هم دعا كردند .
از نظر من سارا تنها عروسكي است كه ميتواند بچه ها را به خدا و نمازو قرآن نزديك كند واين به دليل نوع پوشش عروسك است چون چادر و مقنعه بر سر دارد و باعث شد كه دختر من كاملا با عروسك نماز بخواند و عروسك را به حالت ركوع در آورد و ذكر هاي نماز را بگويد و برا ي من كه مادرش هستم ديدن كارهاي كه او با عروسك انجام مي داد بسيار جالب بود.
عطا پور
نظر والدين
روز اولي كه دخترم عروسك را امانت گرفت اورا بغل كرد و بوس كرد و گفت سلام سارا جون به خانه اي ما خوش آمدي .بعد شروع كرد به بازي كردن با سارا و من ديدم كه دستهاي عروسك و خودش را بلند كرده و مشغول دعا هستند.بعد از آن گوشي موبايل من را گرفت و از سارا عكس گرفت و گفت مامان من سارا را خيلي دوست دارم اي كاش سارا مال خودم بود.
ارتباط فرزندم با عروسك خيلي خوب بود و هر روز بعد از پايان درس با سارا ساعت ها بازي مي كرد و چون مي دانست عروسك نزدش امانت است خيلي مواظبش بود و شب ها مو قع خواب پيش خود مي خواباند و برايش بالش و پتو درست كرده بود .دخترم خيلي دوست دارد سارا را باز به امانت بگيرد و با او بازي كند و از ميان تمام عروسك هايش سارا تنها عروسكي بود كه با او بهترين ارتباط را برقرار كرد.
سارينا اميري