حرم قشنگ

سال گذشته من با پدرم به حرم امام هشتم حضرت رضا (ع) رفتم و خيلي خوشحال بودم. در راه چيزهاي زيبای زیادی ديدم. مثل گل هاي رنگارنگ و پرنده هايي كه در حال پرواز بودند.

يك روز گذشت. روز دوم ما به حرم امام رضا (ع) رسيديم.  و بعد به خوابگاه رفتيم. پدرم من را روي يكي از تخت هاي بالا گذاشت؛ اما ترسيدم چون من تا تكان مي خوردم تخت هم تكان مي خورد.  وقتی پدرم فهميد كه ترسيدم من را از آن بالا به پايين آورد.

 پس از كمي استراحت به حرم رفتيم. در موقع ورود به حرم من و پدرم ميخواستيم از يك ورودي يعني ورودي آقايان  برويم كه گفتند تو بايد از آن يكي ورودي بروی من هم رفتم از آن يكي ورودي بروم؛ اما همين كه وارد ورودي خانوم ها شدم خانومي كه آنجا بود كيفم را گشت آن خانوم لاك من را پيدا كرد و گفت ديگر اين لاكت را نبر. اولش قبول نكردم؛ اما دردلم گفتم شايد امام رضا(ع) اگر لاكم را ببيند من را دوست نداشته باشد به همين خاطر آن را در سطل آشغال حرم انداختم و وارد حرم شدم. من با پدرم در حياط حرم نماز ودعا خوانديم. آنجا يك عالمه آبشار و حوض هاي قشنگ بود. وقتي خواستيم به زيارت امام رضا (ع) برويم آقایی که دم در حرم بود نگذاشت كه من وارد بشوم آن آقا فكر كرد من بزرگ هستم براي همين گفت بايد از قسمت بانوان زيارت كنم. من هم چادرم را كه عمه مريمم برايم دوخته بود را درآوردم و از آن يكي در وارد شدم.ولی بعد دوباره پیش پدرم رفتم و با هم به زيارت رفتيم . آن جا خيلي شلوغ بود براي همين پدرم پاي من را گرفت  و بلند کرد من هم مثل يك نردبان بالا رفتم، چشم هايم را بسته بودم و در دلم براي مادرم و خواهر كوچكم كه در بيمارستان بودند دعا كردم  بعد دستم را به آن ميله هاي آهني چسباندم و زيارت كردم دلم يك جور خيلي قشنگي شد. خيلي خوش گذشت. پایم به سر چند نفر خورد ولی به من چیزی نگفتند. بعد از زيارت به بازار رفتيم ما خیلی برای سوغاتی خریدن راه رفتيم و من خيلي خسته شدم. من از آنجا يك تل موي قرمز براي خواهرم خريدم تا وقتي كه خوب شد و بزرگ شد آن را به موهايش بزند. سرانجام ما به خانه برگشتيم.

مريم پرتو نيا  كلاس دوم  مرکز 2

 

پشيماني

 

به نام خدا

 

آرین محمودی

 شماره عضویت2325

کلاس پنجم

مرکز2 كرج

 

پشيماني

 

خانواده ای به زيارت امام رضا {ع} مي رفتند. این خانواده از 4 عضو تشکیل شده است.پدر،مادر،برادربزرگ تر و برادرکوچک تر.روزبعد این خانواده با ماشین به طرف مشهد حرکت کردند .وقتی رسیدند،پدر،مادر و برادر کوجک تر خوشحال شدند. اما برادر بزرگه اصلا خوشحال نبود.اونجا اصلا زیارت نمی کرد، با بقیه ی مردم آنجا اصلا مهربان نبود.بالاخره عصبانیت خود را سر یک کبوتر که با کسی کاری  نداشت و مهربان ترین پرنده ی آنجا بود،خالی کرد.او با یک سنگ بزرگ بال پرنده را زخمی کرد.پرنده از شدت درد به زمین افتاد. بعد به برادر بزرگه گفت: امیدوارم زیارتت قبول نباشه،مگه من چه بدی به تو کردم که این بلا رو سرم آووردی ولی برادر بزرگه هیچ چیز نگفت و در رفت. برادر کوچیکه   تا اون پرنده زخمی رو روی زمین دید،به کمک اون رفت.او را در دست گرفت و با باند بال او را ،با کار خود خوب کرد و پرنده به او گفت خدا خیرت بده.2روز بعد آنها بر گشتند به خانه. وقتی همه از ماشین پیاده شدند.برادر کوچیکه احساس کرد همه چیز به او می خندد ولی برادر بزرگه هیچ احساسی نداشت.بعدا که فکر کرد فهمید چه کاری انجام داده است،اشک از چشم هایش جاری شد و غمگین شد.